روزی در خانه ملا نصرالدین را کندند و دزدیدند. او هم رفت ودر مسجدی را از جا کند وبه خانه برد. گفتند: چرا چنین کردی و در خانه خدا را کندی؟ گفت: خدا خوب می داند که در خانه مرا چه کسی دزدیده است. هر وقت دزد را به من بسپارد، من هم در خانه او را پس می دهم.  

 

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزرگی با خود داشت که برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت که از بالا قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. دست بر سر شکسته گذاشت و گفت: مگر کورید؟... سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید.

 

اسب طلحک را دزدیدند. کسی گفت: گناه از خودت است که تنابش را محکم نبستی. دیگری گفت: گناه مهتر است که در اصطبل را باز گذاشته است. دیگری گفت: گناه اسب است که در پی صاحبش نرفته است. طلحک خندید و گفت: پس معلوم شد که در این میان، دزد را گناهی نباشد.

 

ظریفی را سگی گاز گرفت. طبیب تازه کاری به او گفت: برای ساکن شدن درد باید به سگها نان بدهی. گفت چنین کاری نخواهم کرد. چرا که آن وقت، هر سگی برای سیر کردن شکمش مرا گازمی گیرد.

 

کسی خانه ای اجاره کرد. شب هنگام چوب های سقف سر و صدای بسیار می کردند. روز بعد مستاجر به صاحب خانه گفت: سقف خانه احتیاج به تامیر دارد و سر و صدا می کند. صاحب خانه گفت: چوب های سقف ذکر خدا می گویند. مستاجر گفت: آخر می ترسم بعد از ذکر ، مشغول به سجده شوند.

 

درویشی به دهی رسید. دید که جمعی از کد خدایان بر سر سفره ای رنگین نشسته اند. گفت: مرا چیزی دهید ، وگرنه به خدا قسم با ده شما همان می کنم که با ده قبلی کردم. کد خدایان ترسیدند و هر چه می خواست به او دادند، مبادا که ساحری باشد و خانمانشان ویران کند. بعد از خوردن غذا ، درویش راه خود گرفت تا برود. از او پرسیدند: با ده قبلی چه کردی؟ گفت: از آنان چیزی خواستم ندادند. پس رهایشان کردم وبه اینجا آمدم. اگر شما هم نمی دادید، به دهی دیگر می رفتم.  



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدحسین عزیزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.