ارزش زندگی

مردی رابه مجازات جرمی که کرده بود،برای اعدام می بردند.رهگذری جوانمرد از راه رسید ومحکوم را رنجور وتکیده درقل وزنجیردید.دلش به رحم آمدوتصمیم گرفت هرطور شده کمکش کند.نگرانجلو رفت وپرسید: خلاصی این مرد به چه مبلغی ممکن است؟ گفتند:به فلان مبلغ. مرد رهگذر گفت:خون بهای اورا همانقدرکه گفتین میدهم.اوراآزاد کنید.مردکه ازارزان بودن خونبهای خود سخت عصبانی بود.گفت:مگر جوجه خروس میخرد؟تعجبمرابکشید.عصبانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدحسین عزیزی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.